سکوت بره ها

The Silence of the Lambs

یک کارآموز جوان اف.بی.آی برای کمک به دستگیری یک قاتل سریالی دیگر – دیوانه‌ای که پوست قربانیانش را از تن جدا می‌کند – باید از یک قاتل آدم‌خوار، زندانی و بسیار فریبکار کمک بگیرد.

«سکوت بره‌ها» یک فیلم معمولی درباره‌ی تعقیب یک قاتل سریالی نیست؛ بلکه یک سفر روانشناختی به درون ذهن سه شخصیت اصلی است: کلاریس استرلینگ، دکتر هانیبال لکتر و جیم گامب (بیل بوفالو). قدرت فیلم در نمایش پویایی‌های روانی میان این سه نفر و کاوش در مفاهیمی چون تروما، هویت و سایکوپاتی نهفته است.


 

۱. تحلیل شخصیت‌های کلیدی

 

 

الف) کلاریس استرلینگ (Clarice Starling): قهرمان آسیب‌دیده

 

کلاریس قلب تپنده و وجدان اخلاقی فیلم است. تحلیل روانشناختی او بر محورهای زیر استوار است:

  • ترومای کودکی و انگیزه‌ی رستگاری: مهم‌ترین عنصر روانشناختی در شخصیت کلاریس، ترومای ناشی از مرگ پدرش (یک مارشال شهر کوچک) و سپس شنیدن صدای جیغ بره‌ها در مزرعه‌ی عمویش است. این “جیغ” یا “فریاد” نمادی از بی‌گناهیِ در حال نابودی و ناتوانی او در نجات دادن است. تمام تلاش او برای تبدیل شدن به یک مأمور FBI و نجات کاترین مارتین، در واقع تلاشی ناخودآگاه برای “ساکت کردن” آن بره‌های درون ذهن خودش است. او با نجات کاترین، به دنبال رستگاری و التیام زخم کودکی خویش است.
  • زن در دنیای مردانه (نگاه مردانه – Male Gaze): فیلم به شکلی استادانه کلاریس را در محیطی کاملاً مردانه به تصویر می‌کشد. صحنه‌ی معروف آسانسور که در آن کلاریس (یک زن با قد متوسط) در محاصره‌ی مردان قدبلند FBI قرار گرفته، نمادی از مبارزه‌ی دائمی او با نگاه‌های بالا به پایین، قضاوت‌ها و موانع سیستمی است. او باید نه تنها با قاتلان، بلکه با تبعیض جنسیتی پنهان در محیط کارش نیز بجنگد. هوش و همدلی او، که از سوی مردان به عنوان “نقطه ضعف زنانه” تلقی می‌شود، در نهایت به بزرگ‌ترین سلاح او تبدیل می‌گردد.
  • آسیب‌پذیری به مثابه قدرت: برخلاف قهرمانان کلیشه‌ای، کلاریس نمی‌ترسد که آسیب‌پذیر باشد. او در برابر دکتر لکتر، ترس، جاه‌طلبی و گذشته‌ی خود را آشکار می‌کند. همین صداقت و آسیب‌پذیری است که احترام لکتر را برمی‌انگیزد و او را وادار به همکاری می‌کند.

 

ب) دکتر هانیبال لکتر (Dr. Hannibal Lecter): سایکوپاتِ فیلسوف

 

لکتر صرفاً یک شرور نیست؛ او تجسمی از یک سایکوپات باهوش، کنترل‌شده و دارای یک نظام اخلاقی منحصر به فرد (و البته وحشتناک) است.

  • سایکوپاتی و فقدان همدلی: لکتر تمام ویژگی‌های یک سایکوپات کلاسیک را دارد: جذابیت سطحی، هوش بسیار بالا، عدم وجود کامل همدلی و وجدان. او انسان‌ها را نه به عنوان موجوداتی دارای احساس، بلکه به عنوان “ابزار” یا “غذا” می‌بیند. نگاه ثابت و بدون پلک زدن او، نمادی از این بیگانگی با احساسات انسانی است.
  • نارسیسیسم (خودشیفتگی) بدخیم: لکتر خود را از نظر ذهنی و فرهنگی برتر از دیگران می‌داند. او از بازی دادن مأموران FBI و روانشناسان لذت می‌برد. قتل‌های او اغلب مجازاتی برای “بی‌ادبی” یا “ابتذال” است (مانند اتفاقی که برای هم‌سلولی‌اش، میگز، می‌افتد). این رفتار نشان‌دهنده‌ی یک حس خودبزرگ‌بینی شدید است.
  • نقش درمانگر تاریک: رابطه‌ی او با کلاریس یک نسخه‌ی پیچیده و تاریک از جلسات روان‌درمانی است. او با استفاده از تکنیک‌های روانکاوی، به عمیق‌ترین ترس‌ها و تروماهای کلاریس نفوذ می‌کند. شعار او “Quid pro quo” (این به آن در) است: اطلاعات در برابر اطلاعات شخصی. او به کلاریس کمک می‌کند تا خودش را بشناسد، اما این کار را برای ارضای کنجکاوی سادیستی خود انجام می‌دهد.

 

ج) جیم گامب / بیل بوفالو (Jame Gumb / Buffalo Bill): تجسم نفرت از خود و بحران هویت

 

اگر لکتر شرارتِ کنترل‌شده و هوشمندانه است، بیل بوفالو شرارتِ بی‌نظم، آسیب‌دیده و ناشی از نفرت است.

  • بحران هویت و نه تراجنسیتی بودن: نکته‌ی روانشناختی کلیدی که خود لکتر به آن اشاره می‌کند این است که بیل “یک تراجنسیتی واقعی نیست”. او از هویت مردانه‌ی خود بیزار است، اما این بیزاری ناشی از یک بحران هویت عمیق و نفرت از خود (Self-Loathing) است، نه یک هویت جنسیتی زنانه. او نمی‌خواهد “یک زن باشد”، بلکه می‌خواهد “تبدیل” شود و از چیزی که هست فرار کند.
  • نمادگرایی پروانه: علاقه‌ی او به پرورش پروانه، نمادی از دگردیسی و تحول (Metamorphosis) است. همان‌طور که یک کرم ابریشم به پروانه تبدیل می‌شود، او نیز به شکلی بیمارگونه تلاش می‌کند با پوشیدن پوست قربانیانش، برای خود یک هویت جدید بسازد. این یک تلاش بیرونی و خشونت‌بار برای حل یک بحران درونی است.
  • خشونت ناشی از ضعف: برخلاف لکتر که از موضع قدرت عمل می‌کند، خشونت بیل از احساس ضعف و ناکامی ناشی می‌شود. او زنانی را می‌دزدد که نمادی از چیزی هستند که او آرزو دارد داشته باشد اما نمی‌تواند به آن برسد. او با کشتن و پوست کندن آن‌ها، به دنبال تصاحب هویت آن‌هاست.

 

۲. تحلیل دینامیک‌های روانشناختی کلیدی

 

 

رابطه‌ی لکتر و استرلینگ: انتقال و انتقال متقابل (Transference)

 

این رابطه هسته‌ی روانشناختی فیلم است. کلاریس ناخودآگاه در لکتر یک “مرجع قدرت” و شاید یک “جانشین پدر” (یک پدر بسیار ترسناک) می‌بیند (انتقال). لکتر نیز در کلاریس، کنجکاوی، هوش و نوعی احترام را می‌یابد که در دیگران ندیده است. او به نوعی از کلاریس “محافظت” می‌کند (مثلاً با کشتن میگز پس از توهین به کلاریس) و او را در مسیر رشدش هدایت می‌کند. این یک رابطه‌ی پیچیده‌ی استاد-شاگردی و درمانگر-بیمار است که در تاریک‌ترین بستر ممکن شکل می‌گیرد.

 

متافور “سکوت بره‌ها”

 

این استعاره، همانطور که پیش‌تر ذکر شد، به ترومای حل‌نشده‌ی کلاریس اشاره دارد. نجات کاترین مارتین به معنای موفقیت در کاری است که در کودکی از انجام آن عاجز بود. در پایان فیلم، وقتی لکتر از کلاریس می‌پرسد “آیا بره‌ها ساکت شده‌اند؟”، او به دنبال این است که بداند آیا کلاریس به آرامش درونی و رستگاری رسیده است یا خیر.

 

نتیجه‌گیری

 

«سکوت بره‌ها» یک شاهکار روانشناختی است زیرا به جای تمرکز صرف بر جنایت، بر “انگیزه‌های روانی” جنایتکار و قهرمان تمرکز می‌کند. فیلم نشان می‌دهد که مرز بین شکارچی و شکار، درمانگر و بیمار، و خیر و شر می‌تواند بسیار باریک و پیچیده باشد. موفقیت کلاریس نه در استفاده از زور، بلکه در به کارگیری هوش هیجانی، همدلی و شجاعت برای رویارویی با تاریک‌ترین جنبه‌های روان انسان (هم در دیگران و هم در خودش) است. این فیلم مطالعه‌ای عمیق درباره‌ی این است که چگونه زخم‌های گذشته، شخصیت امروز ما را شکل می‌دهند و چگونه رستگاری، اغلب در گرو مواجهه با همان هیولاهایی است که از آن‌ها می‌ترسیم.

فیلم های پیشنهادی

ددپول و ولورین
Deadpool & Wolverine
درمان یالوم
Yalom's Cure
فراسوی آرمان شهر
Beyond Utopia