دو کارآگاه، یکی تازهکار و دیگری کهنهکار، در تعقیب یک قاتل زنجیرهای هستند که از هفت گناه کبیره به عنوان انگیزه قتلهایش استفاده میکند.
فیلم “هفت” (Se7en)، ساخته دیوید فینچر، اثری فراتر از یک فیلم هیجانی یا پلیسی است؛ این فیلم یک کالبدشکافی روانشناختی عمیق از ماهیت گناه، بیتفاوتی جامعه و روانشناسی شخصیتهای درگیر در یک بازی مرگبار است. “هفت” با استفاده از چارچوب هفت گناه کبیره، به کاوش در تاریکترین زوایای روان انسان میپردازد و این سؤال را مطرح میکند که آیا گناهکاران با ما تفاوت دارند یا همهی ما گناه را در درون خود حمل میکنیم.
قاتل سریالی فیلم، جان دو، یکی از پیچیدهترین و وحشتناکترین شخصیتهای منفی تاریخ سینما است. تحلیل روانشناختی او نشانگر ترکیبی از هوش سرشار، وسواس فکری-عملی، و یک عقده مسیحایی (Messiah Complex) است.
فیلم به زیبایی، تقابل روانشناختی دو کارآگاه اصلی، ویلیام سامرست و دیوید میلز را به تصویر میکشد.
سامرست، کارآگاه کهنهکاری است که در آستانه بازنشستگی قرار دارد. او نماد خرد، تجربه و بدبینی است. روان او در اثر سالها مشاهده وحشت و تباهی، فرسوده شده است.
میلز، کارآگاه جوانی است که به تازگی به این شهر جهنمی منتقل شده و نماینده ایدهآلگرایی، انرژی و خامی است.
فضای فیلم، خود یک شخصیت روانشناختی است. شهر بینام فیلم، با بارانهای بیپایان، فضاهای داخلی تاریک و دلگیر و رنگهای سرد، نمادی از یک جهنم شهری و زوال اخلاقی است. این اتمسفر خفهکننده، به طور مستقیم بر روان شخصیتها و تماشاگر تأثیر میگذارد و حس ناامیدی و تباهی را القا میکند. این دنیا، دنیایی بدون اخلاقیات است که در آن آدمهای خوب میبازند و این در پالت رنگی تیره فیلم منعکس شده است.
در نهایت، “هفت” یک تحلیل روانشناختی قدرتمند از این حقیقت است که مرز بین خیر و شر بسیار باریک است. جان دو در روشهای افراطی خود اشتباه میکند، اما قرص تلخی که میلز و تماشاگر باید قورت دهند این است که ما انسانها موجوداتی ناقص هستیم. همانطور که سامرست در پایان فیلم به نقل از همینگوی میگوید: “دنیا جای خوبی است و ارزش جنگیدن را دارد.” و سپس اضافه میکند: “من با بخش دوم موافقم.” این جمله، چکیده سفر روانی اوست: پذیرش تاریکی دنیا، اما انتخاب جنگیدن برای نوری هرچند اندک.