سازمان رسیدگی به تناقضات زمانی (TVA) به ددپول پیشنهاد میکند که به دنیای سینمایی مارول بپیوندد، اما او در عوض یکی از نسخههای متفاوت ولورین را به خدمت میگیرد تا دنیای خودش را از نابودی نجات دهد.
فیلم «ددپول و ولورین» فراتر از یک اثر ابرقهرمانی اکشن، مطالعهای عمیق در باب بحران وجودی (Existential Crisis) و تلاش برای یافتن «ارزش» است. داستان حول محور دو شخصیت میچرخد که هر دو به نوعی خود را «شکستخورده» میدانند. وید ویلسون (ددپول) که احساس میکند زندگیاش فاقد هدف بزرگ است و لوگان (ولورین) که زیر بار گناهِ ناتوانی در نجات دنیای خود له شده است. هسته اصلی روانشناختی فیلم، حرکت از خودبیزاری (Self-Loathing) به سمت خودپذیری (Self-Acceptance) است.
در روانشناسی، شخصیت ددپول نمونه بارزی از استفاده از شوخطبعی (Humor) به عنوان یک مکانیزم دفاعی بالغانه و گاهی روانرنجور است.
بازقابدهی شناختی (Cognitive Reframing): وید از طنز برای تغییر زاویه دید نسبت به تروماهایش (سرطان، طرد شدن، زشتی ظاهری) استفاده میکند. این شوخیها صرفاً برای خنداندن نیستند، بلکه سپری برای جلوگیری از فروپاشی روانی در برابر درد غیرقابل تحمل هستند.
نیاز به تعلق و اعتبارسنجی: برخلاف فیلمهای قبلی که وید انگیزههای شخصی داشت، در این فیلم او دچار یک عقده حقارت پنهان است. تلاش او برای پیوستن به «انتقامجویان» (Avengers) نشاندهنده نیاز عمیق او به «مهم بودن» (Matter) است. او میترسد که بدون یک هدف بزرگ، وجودش بیمعنا باشد. این اضطرابِ وجودی، محرک اصلی رفتارهای تکانشی اوست.
این نسخه از ولورین (که به عنوان “بدترین ولورین” معرفی میشود)، تصویری کلاسیک از اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) و گناه بازمانده (Survivor’s Guilt) را به نمایش میگذارد.
اجتناب و سرکوب: لوگان برای فرار از خاطرات دردناک شکست در محافظت از مردان ایکس، به الکل پناه برده است. الکل در اینجا نقش خود-درمانی (Self-medication) را برای خاموش کردن نشخوارهای فکری ایفا میکند.
هویت در برابر سردرگمی نقش: طبق نظریه رشد روانی-اجتماعی اریکسون، لوگان در مرحلهای گیر کرده است که هویت خود را صرفاً با «شکست» تعریف میکند. او باور کرده که ذاتاً یک هیولا است و لایق رستگاری نیست. لباس زرد و آبی که او میپوشد، نمادی از این بارِ روانی و یادآورِ چیزی است که او فکر میکند لایقش نیست.
رابطه ددپول و ولورین در این فیلم فراتر از کلیشه «رفقای پلیس» (Buddy Cop) است و نوعی «درمانِ رابطهای» (Relational Healing) را نشان میدهد.
آینههای معکوس: ددپول برونریزی میکند (با حرف زدن مداوم) در حالی که ولورین درونریزی میکند (با سکوت و خشم). این تضاد باعث میشود آنها نقاط کور یکدیگر را آشکار کنند. ددپول به ولورین یادآوری میکند که هنوز میتواند قهرمان باشد و ولورین با خشونتِ صادقانه خود، ددپول را مجبور میکند تا با ناامنیهایش روبرو شود.
کاتارسیس مشترک: درگیریهای فیزیکی متعدد آنها در فیلم، استعارهای از جنگ درونی آنهاست. آنها با تکهتکه کردن یکدیگر، در واقع در حال تخلیه خشم خود نسبت به خودشان هستند. تنها زمانی که این خشم تخلیه میشود، آنها میتوانند برای هدفی مشترک (نجات دنیاها) همکاری کنند.
پیام نهایی فیلم از منظر روانشناسی این است که کمالگرایی دشمن بهزیستی است. ددپول یاد میگیرد که برای قهرمان بودن نیازی نیست حتماً یک «انتقامجو» باشد؛ کافی است از دنیای کوچک خود (دوستانش) محافظت کند. ولورین نیز میپذیرد که گذشتهاش او را تعریف نمیکند و میتواند روایت زندگی خود را بازنویسی کند.
آنها در پایان فیلم، نه به عنوان قهرمانان بینقص، بلکه به عنوان «افرادی که خود را بخشیدهاند» به آرامش میرسند.