وقتی رابطهشان به هم میخورد، یک زوج تحت یک عمل پزشکی قرار میگیرند تا یکدیگر را برای همیشه از حافظهشان پاک کنند
فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» (۲۰۰۴)، ساختهی کارگردان خلاق فرانسوی، میشل گوندری، و نوشتهی فیلمنامهنویس نابغه، چارلی کافمن، تنها یک داستان عاشقانه نیست؛ بلکه یک سفر سورئال، دردناک و در نهایت امیدوارکننده به اعماق ذهن انسان، ماهیت حافظه و معنای حقیقی عشق است. این فیلم که به درستی یکی از بهترین آثار سینمای قرن بیستویکم شناخته میشود، این سوال بنیادین را مطرح میکند: اگر میتوانستید خاطرات یک عشق شکستخورده را برای همیشه پاک کنید، آیا این کار را میکردید؟ و آیا یک “ذهن پاک” واقعاً به سعادت منجر میشود؟
مهمترین ایدهی فیلم این است که هویت ما نه یک مفهوم ثابت، بلکه موزاییکی ساختهشده از تمام تجربیات و خاطرات ماست؛ چه خوب و چه بد. جوئل در ابتدای فرآیند پاکسازی، تنها به دنبال رهایی از درد است. اما هرچه به عقبتر و به خاطرات شیرینترشان میرسد، متوجه میشود که با پاک کردن کلمنتاین، در حال پاک کردن بخشی از وجود خودش است. او در حال از دست دادن درسها، خندهها و لحظاتی است که او را به کسی که امروز هست تبدیل کردهاند. فیلم به ما نشان میدهد که فرار از گذشته به معنای از دست دادن خودمان است.
برخلاف بسیاری از فیلمهای رمانتیک، “درخشش ابدی” به هیچ وجه عشق را ایدهآلسازی نمیکند. جوئل و کلمنتاین یک زوج کامل نیستند. آنها نقصهای یکدیگر را میبینند، با هم دعوا میکنند و یکدیگر را آزار میدهند. اما عشق حقیقی آنها دقیقاً در همین پذیرش نقصها نهفته است. اوج این مفهوم در سفر ذهنی جوئل، جایی است که او خاطرهی بدی از کلمنتاین را به یاد میآورد و با وجود دردناک بودن آن، زیر لب میگوید: “Okay.” این پذیرش ساده، هستهی اصلی پیام فیلم است: عشق، تحمل طوفانهاست، نه فقط لذت بردن از آفتاب.
عنوان فیلم از شعری از الکساندر پوپ گرفته شده:
“How happy is the blameless vestal’s lot! / The world forgetting, by the world forgot. /
Eternal sunshine of the spotless mind! / Each pray’r accepted, and each wish resign’d”.
این شعر به سعادت حاصل از جهل و بیخبری اشاره دارد. اما فیلم این ایده را به چالش میکشد. آیا جهل واقعاً سعادت است؟ شرکت لاکونا به مشتریانش “خوشبختی” را از طریق فراموشی میفروشد، اما نتیجه کار فاجعهبار است. فیلم استدلال میکند که درد، رنج و دلشکستگی، بخشهای جداییناپذیر از تجربه انسانی هستند و همینها هستند که به لحظات شاد معنا میبخشند. شما نمیتوانید درد یک خاطره را بدون از بین بردن زیبایی آن پاک کنید.
میشل گوندری با استفاده از جلوههای ویژهی عملی (Practical Effects) و تکنیکهای خلاقانه، دنیای ذهن جوئل را به شکلی ملموس و سورئال به تصویر میکشد:
نقطه اوج فیلم در صحنهی پایانی آن نهفته است. جوئل و کلمنتاین پس از پاک شدن حافظهشان، دوباره یکدیگر را پیدا میکنند. آنها نوارهای کاست اعترافات تند و زنندهی خود درباره یکدیگر را میشنوند و از تمام دلایل شکست رابطهشان آگاه میشوند. آنها میدانند که احتمالاً دوباره به همین نقطه خواهند رسید و یکدیگر را آزار خواهند داد. اما در یکی از زیباترین و واقعیترین دیالوگهای تاریخ سینما، جوئل میگوید: “Okay.” و کلمنتاین هم در جواب میگوید: “Okay.”
این “Okay” به معنای تسلیم شدن نیست؛ بلکه به معنای پذیرش آگاهانه است. آنها میپذیرند که عشق بینقص نیست، اما با این وجود ارزش دوباره تلاش کردن را دارد. “درخشش ابدی یک ذهن پاک” یک اثر هنری ماندگار است، زیرا به ما یادآوری میکند که زخمهای ما، خاطرات ما و حتی اشتباهات ما، بخشی از چیزی هستند که ما را انسان میکنند. و عشق حقیقی، نه در فراموش کردن این زخمها، بلکه در پذیرفتن آنها و انتخاب دوبارهی یکدیگر، با وجود تمام سختیها، معنا مییابد.