کتاب سبز

Green Book

یک محافظ ایتالیایی-آمریکایی از طبقه کارگر، راننده یک پیانیست کلاسیک آفریقایی-آمریکایی در یک تور اجرایی در سراسر ایالت‌های جنوبی آمریکا در دهه ۱۹۶۰ می‌شود

تونی “لیپ” واله لونگا: پوسته‌ای سخت برای درونی نرم

 

تونی واله لونگا (با بازی ویگو مورتنسن)، در ابتدای فیلم، نمونه‌ای بارز از یک مرد سفیدپوست طبقه کارگر و ایتالیایی-آمریکایی در نیویورک آن زمان است. روانشناسی شخصیت او بر پایه چند اصل استوار است:

  • پیش‌داوری و نژادپرستی نهادینه شده: تونی محصول محیط خود است. نگرش‌های نژادپرستانه او عمیقاً کینه‌توزانه نیست، بلکه بیشتر ناشی از جهل و تأثیرپذیری از کلیشه‌های اجتماعی است. پرتاب کردن لیوان‌هایی که کارگران سیاه‌پوست از آن نوشیده‌اند، یک واکنش آنی و بازتابی از تعصبات رایج در جامعه اوست. این عمل، بیش از آنکه از نفرتی آگاهانه سرچشمه بگیرد، از یک حس «دیگری» بودن و ناآشنایی نشأت می‌گیرد.
  • هویت گروهی و وفاداری: هویت تونی به شدت با خانواده و اصالت ایتالیایی-آمریکایی‌اش گره خورده است. او در جمع خانواده و دوستانش احساس امنیت و تعلق می‌کند. این هویت گروهی، در ابتدا، مرز مشخصی بین «ما» (ایتالیایی‌ها) و «آنها» (دیگران، از جمله سیاه‌پوستان) ایجاد می‌کند.
  • عمل‌گرایی و سادگی: تونی مردی عمل‌گرا و ساده است. دنیای او سیاه و سفید است و پیچیدگی‌های روحی و فکری دکتر شرلی برایش بیگانه است. او مشکلات را با خشونت فیزیکی یا با «کَلَک زدن» حل می‌کند، که این مکانیزم‌های دفاعی ساده، راهی برای بقا در محیط خشن او بوده است.

سفر با دکتر شرلی، تونی را در موقعیتی قرار می‌دهد که مجبور به رویارویی با این ساختارهای ذهنی می‌شود. این سفر، برای تونی یک «فرآیند یادگیری» تدریجی است.

 

دکتر دان شرلی: انزوا در برج عاج

 

شخصیت دکتر دان شرلی (با بازی ماهرشالا علی)، از دیدگاه روانشناختی، بسیار پیچیده‌تر و تراژیک‌تر است. او در یک برزخ هویتی دردناک گرفتار شده است:

  • بحران هویت و بیگانگی: دکتر شرلی نه به دنیای سفیدپوستان تعلق دارد و نه به دنیای سیاه‌پوستان. جامعه سفیدپوست او را به خاطر استعدادش روی صحنه تحسین می‌کند، اما به محض پایین آمدن از صحنه، او را به عنوان یک شهروند درجه دو طرد می‌کند. از سوی دیگر، به دلیل تحصیلات، ثروت و سبک زندگی اشرافی‌اش، از جامعه سیاه‌پوستان نیز فاصله گرفته است. او موسیقی «سیاهان» را نمی‌شناسد و با فرهنگ عامه آنها بیگانه است. این وضعیت، او را در یک انزوای عمیق فرو برده است؛ همانطور که خود در یکی از صحنه‌های کلیدی فیلم فریاد می‌زند: «پس اگر من به اندازه کافی سیاه نیستم و به اندازه کافی سفید نیستم، پس من چی هستم؟»
  • کمال‌گرایی و کنترل به عنوان مکانیزم دفاعی: دکتر شرلی با کمال‌گرایی افراطی و تلاش برای کنترل همه جوانب زندگی‌اش، سعی در مقابله با آشوب درونی و بی‌عدالتی بیرونی دارد. وقار، نحوه صحبت کردن و اصرار بر رعایت اصول، همگی سپرهایی دفاعی برای محافظت از خود در برابر دنیایی است که او را نمی‌پذیرد. این رفتار، او را از برقراری ارتباط صمیمانه و واقعی باز می‌دارد.
  • تنهایی و سرکوب احساسی: پشت چهره مغرور و کنترل‌شده دکتر شرلی، تنهایی عمیقی نهفته است. او از خانواده‌اش جدا شده و روابط عاشقانه‌اش پنهانی و سرکوب شده است. سفر به جنوب، با تمام خطراتش، تلاشی ناخودآگاه برای شکستن این انزوا و شاید یافتن نوعی تعلق است.

 

روانشناسی رابطه: فرضیه تماس در عمل

 

رابطه بین تونی و دکتر شرلی، نمونه‌ای درخشان از «فرضیه تماس» (Contact Hypothesis) در روانشناسی اجتماعی است. این فرضیه بیان می‌کند که تحت شرایط مناسب، تماس بین اعضای گروه‌های مختلف می‌تواند به کاهش پیش‌داوری و خصومت منجر شود. سفر جاده‌ای، این شرایط را فراهم می‌کند:

  1. هدف مشترک: هر دو برای به پایان رساندن تور کنسرت، به یکدیگر نیاز دارند. این وابستگی متقابل، آنها را مجبور به همکاری می‌کند.
  2. تماس مداوم و نزدیک: ساعت‌های طولانی در یک ماشین، آنها را وادار به گفتگو و شناخت یکدیگر فراتر از کلیشه‌های نژادی و طبقاتی می‌کند.
  3. برابری نسبی در موقعیت: اگرچه در جامعه، دکتر شرلی به دلیل نژادش در موقعیت پایین‌تری قرار دارد، اما در این سفر، او کارفرما و تونی کارمند است. این وارونگی قدرت، به تونی اجازه می‌دهد تا دکتر شرلی را به عنوان یک فرد قدرتمند و باکفایت ببیند، نه صرفاً یک «سیاه‌پوست».

در طول سفر، هر یک به تدریج بخشی از دنیای دیگری را تجربه می‌کند. تونی شاهد تحقیر و بی‌عدالتی سیستماتیکی است که دکتر شرلی روزانه با آن روبروست و این مشاهدات عینی، پیش‌داوری‌های او را متزلزل می‌کند. از طرف دیگر، دکتر شرلی از طریق تونی با جنبه‌های ساده‌تر و بی‌ریاتر زندگی آشنا می‌شود؛ خوردن مرغ سوخاری با دست یا گوش دادن به موسیقی عامه‌پسند، قدم‌های کوچکی برای خروج از برج عاج تنهایی‌اش است.

 

دگرگونی و پذیرش: مقصد نهایی سفر

 

نقطه اوج تحول روانشناختی هر دو شخصیت، در پایان فیلم رقم می‌خورد. تونی که در ابتدا از تماس با سیاه‌پوستان اکراه داشت، در مقابل افسران پلیس نژادپرست می‌ایستد و با افتخار دکتر شرلی را «دوست» خود معرفی می‌کند. این دیگر یک رابطه کاری نیست، بلکه یک پیوند انسانی عمیق است.

دکتر شرلی نیز با انتخاب رفتن به خانه تونی در شب کریسمس به جای بازگشت به آپارتمان مجلل اما خالی‌اش، بزرگترین قدم را برای شکستن انزوای خود برمی‌دارد. او برای اولین بار، نه به عنوان یک پیانیست نابغه، بلکه به عنوان یک انسان، در یک جمع پذیرفته می‌شود. این پذیرش، درمانی برای زخم عمیق بیگانگی اوست.

در نهایت، «کتاب سبز» یک تحلیل روانشناختی از این واقعیت است که انسانیت، در ورای برچسب‌های نژادی، طبقاتی و فرهنگی نهفته است. این فیلم نشان می‌دهد که چگونه رویارویی صادقانه با «دیگری» و به اشتراک گذاشتن تجربیات، می‌تواند قوی‌ترین پیش‌داوری‌ها را در هم شکند و به درکی عمیق‌تر از خود و جهان پیرامون منجر شود. این سفر جاده‌ای، در واقع سفری به درون است که در آن، هم تونی و هم دکتر شرلی، بخش‌های گمشده‌ای از هویت انسانی خود را باز می‌یابند.

فیلم های پیشنهادی

ددپول و ولورین
Deadpool & Wolverine
درمان یالوم
Yalom's Cure
فراسوی آرمان شهر
Beyond Utopia