پیرمردی بداخلاق و منزوی به نام اووه، که روزهایش را با سختگیری در اجرای قوانین مجتمع مسکونی و دیدار از مزار همسرش میگذراند، درست زمانی که دیگر از زندگی ناامید شده، با همسایگان جدید و پرجنبوجوش خود دوستی غیرمنتظرهای را آغاز میکند
شخصیت اوه در ابتدای فیلم، مردی است که میتوان او را با مجموعهای از صفات توصیف کرد: منزوی، وسواسی، قانونمدار تا حد افراط، بدخلق و در سوگ عمیق. تحلیل روانشناختی او دلایل این رفتارها را در گذشته و ساختار روانی او جستجو میکند.
مهمترین و محوریترین جنبه روانشناختی اوه، سوگ عمیق و پردازشنشده برای همسرش، سونیا، است. از دیدگاه روانکاوی، اوه در وضعیت “مالیخولیا” (Melancholia) به سر میبرد که با سوگ عادی تفاوت دارد.
فرد دنیای بیرون را خالی از عزیز از دست رفته میبیند و بهتدریج با این فقدان کنار میآید.
فرد خودِ وجودیاش (Ego) را خالی و بیارزش مییابد. اوه پس از مرگ سونیا، نه تنها دنیا را بدون او خالی میبیند، بلکه هویت و معنای زندگی خود را نیز از دست داده است. سونیا برای او صرفاً یک “ابژه عشق” (Love Object) بیرونی نبود، بلکه بخشی از ساختار روانی و هویت او شده بود. با رفتن سونیا، بخشی از “خودِ” اوه نیز مرده است.
نمودها در فیلم:
این تلاشها صرفاً برای پایان دادن به درد نیست، بلکه تلاشی برای پیوستن دوباره به سونیاست. هر بار که او قصد خودکشی دارد، زندگی (در قالب پروانه و همسایگان) به شکلی مزاحم وارد میشود و او را به دنیای زندگان بازمیگرداند.
فلشبکها دنیای اوه با سونیا را رنگارنگ و زنده نشان میدهند، در حالی که زمان حال او، خاکستری و بیروح است. این تضاد بصری، نمادی از وضعیت روانی اوست. سونیا “رنگ” زندگی او بود.
اوه برای مقابله با درد طاقتفرسای فقدان و اضطراب ناشی از آن، از چندین مکانیزم دفاعی قدرتمند استفاده میکند که شخصیت او را شکل دادهاند:
اوه خشم و اندوه درونی خود را که ناشی از مرگ همسرش، بیعدالتیهای زندگی و از دست دادن شغلش است، به اهداف امنتر و بیرونی منتقل میکند. خشم او نسبت به رانندگان ولوو، همسایگانی که قوانین را رعایت نمیکنند، یا “پیراهنسفیدها” (بوروکراتها)، در واقع فریادی است علیه دنیایی که عزیزترین فرد زندگیاش را از او گرفته است.
وسواس شدید او در مورد نظم و قانون، واکنشی دفاعی در برابر هرجومرج و آشفتگی درونی اوست. دنیای درون اوه پس از مرگ سونیا فروپاشیده و غیرقابلکنترل است. بنابراین، او با کنترل افراطی دنیای بیرون (قوانین محله، پارک کردن ماشینها، بازیافت زباله) سعی میکند حس حداقلی از کنترل و پیشبینیپذیری را به زندگی خود بازگرداند.
اوه احساسات خود را سرکوب کرده و به جای آن بر روی اصول، منطق و “روش صحیح انجام کارها” تمرکز میکند. او به جای ابراز دلتنگی، از “اصول” و “کیفیت” ماشین ساب (Saab) حرف میزند که نمادی از وفاداری و اصالت پدر و خودش است.
اوه خاطرات و احساسات دردناک را به ناخودآگاه خود رانده و به جای آن، چهرهای عبوس و خشن به خود میگیرد تا از آسیبپذیری جلوگیری کند.
شخصیت اوه عمیقاً تحت تأثیر روابط مهم زندگیاش، یعنی پدر و همسرش، شکل گرفته است.
پدر اوه، مردی کمحرف، درستکار و ماهر بود که ارزشهای اصلی زندگی مانند صداقت، سختکوشی و وفاداری (که در علاقه به ماشین ساب نمود پیدا میکند) را به او آموخت. اوه این ارزشها را درونی کرده و “فراخود” یا وجدان (Superego) بسیار قدرتمندی پیدا کرده است. این فراخود سختگیر، دلیل اصلی پایبندی وسواسگونه او به قوانین است.
اگر پدر، ساختار و اصول را به اوه داد، سونیا به او عشق، رنگ و معنا بخشید. سونیا نقطه مقابل اوه بود؛ اجتماعی، خوشبین و سرشار از زندگی. او توانست دنیای سیاه و سفید و قانونمدار اوه را به دنیایی از احساسات و ارتباطات انسانی تبدیل کند. مرگ سونیا این دنیای معنا را از او گرفت و او را به پوسته سخت اولیه خود بازگرداند.