وقتی شاهد یک بیعدالتی هستیم، چه یک دزدی کوچک در خیابان، چه یک فساد بزرگ در اخبار، یا حتی وقتی کسی در صف نانوایی حق دیگری را ضایع میکند، اغلب احساس خشم میکنیم. این حس که از آن به عنوان «خشم اخلاقی» یاد میشود، یکی از قویترین واکنشهای انسانی است که ما را به برقراری عدالت ترغیب میکند. اما این خشم از کجا میآید؟ آیا واقعاً یک واکنش خالص و بیطرفانه برای دفاع از اصول اخلاقی است یا ریشههایی عمیقتر و شخصیتر دارد؟
پژوهشهای نوین روانشناسی، با بررسی این پدیدهها در بطن زندگی روزمره و در شرایط بحرانی، به نتایج شگفتانگیزی دست یافتهاند.
آیا «خشم اخلاقی» افسانه است؟
در روانشناسی، یک فرض رایج این بود که خشم اخلاقی باید «بیطرفانه» (disinterested) باشد؛ یعنی زمانی که ما شخصاً درگیر ماجرا نیستیم، برانگیخته شود. اما مطالعات نشان میدهند که چنین چیزی تقریباً هرگز رخ نمیدهد. در واقع، خشم ما تقریباً همیشه با میزانی از درگیری شخصی، مانند همدلی با قربانی یا تعلق گروهی، همراه است. برای مثال، خشم ما از شکنجه یک سرباز هموطن بسیار شدیدتر از شکنجه یک سرباز بیگانه است، حتی اگر هر دو عمل را به یک اندازه غیراخلاقی بدانیم.
این موضوع باعث شده تا برخی محققان نتیجه بگیرند که خشم اخلاقی واقعی یا وجود ندارد یا بسیار نادر است. اما دیدگاه جدیدتری به نام «جامعهساختگرایی» معتقد است که مشکل از تعریف ماست، نه از ماهیت خشم. بر اساس این نظریه، خشم اخلاقی ذاتاً به هنجارهای اجتماعی گره خورده است و ما تنها زمانی از نقض یک هنجار خشمگین میشویم که آن هنجار را به نوعی با خود مرتبط بدانیم. بنابراین، درگیری شخصی نه تنها از اخلاقی بودن خشم کم نمیکند، بلکه شرط لازم برای تجربه آن است.
ما میل داریم که کسانی که از ارزش های اخلاقی سرپیچی میکنند را مجازات کنیم بیاید بررسی کنیم که این میل از کجا می آید.
چه چیزی تمایل ما به مجازات را تعیین میکند؟
تحقیقات نشان میدهند که میل ما به مجازات دیگران تحت تأثیر عوامل متعددی است که اغلب از آنها بیخبریم:
* روابط شخصی و اجتماعی: برخلاف تصور «عدالت کور»، روابط ما تأثیر مستقیمی بر قضاوتهایمان دارد. ما تمایل داریم دوستان و نزدیکان خود را با ملایمت بیشتری مجازات کنیم، در حالی که اگر قربانی یک عمل غیراخلاقی به ما نزدیک باشد، خواستار مجازات شدیدتری برای فرد خاطی هستیم. این سوگیری اجتماعی نشان میدهد که قضاوتهای ما کمتر از آنچه فکر میکنیم بیطرفانه است.
* شخصیت و جمعیتشناسی: ویژگیهای فردی نیز نقش مهمی ایفا میکنند. افراد مسنتر و افراد با گرایش سیاسی محافظهکار، به طور متوسط تمایل بیشتری به مجازاتهای سختتر دارند. همچنین، افرادی که «هویت اخلاقی» بالاتری دارند (یعنی اخلاق را بخش مهمی از وجود خود میدانند)، بیشتر از دیگران خواستار تنبیه متخلفان هستند.
* پیامدگرایی در مقابل وظیفهگرایی: در موقعیتهای پر از خشونت و بیقانونی، مانند ایالت میچوآکان مکزیک، حمایت از خشونتهای تنبیهی شدید، مانند اعدامهای فراقانونی، اغلب از یک منطق «پیامدگرا» ناشی میشود. افراد این مجازاتها را نه فقط به خاطر «درست بودن» آن (وظیفهگرایی)، بلکه به این دلیل که آن را برای کاهش جرم و جنایت «مؤثر» میدانند (پیامدگرایی)، توجیه میکنند. آنها معتقدند خشونت شدید، مجرمان را ناتوان کرده و دیگران را از ارتکاب جرم بازمیدارد.
* انسانیتزدایی: قدرتمندترین عامل در توجیه خشونتهای شدید، «انسانیتزدایی» از مجرم است. وقتی مجرمان به «حیوانات وحشی» یا «هیولا» تشبیه میشوند، موانع اخلاقی برای آسیب رساندن به آنها از بین میرود و راه برای شدیدترین مجازاتها باز میشود. در مقابل، همدلی با مجرم و تصور کردن شرایط زندگی او، به طور قابل توجهی میل به مجازات را کاهش میدهد.
هزینه و پاداش هیجانی عدالتخواهی
میل به مجازات یک شمشیر دو لبه است. از یک طرف، این حس با هیجانات منفی مانند خشم، انزجار و بیزاری همراه است که حال خوب لحظهای ما را کاهش میدهد. اما از طرف دیگر، یک جنبه مثبت نیز وجود دارد. وقتی برای دفاع از یک اصل اخلاقی خشمگین میشویم، احساس «ارزشمندی اخلاقی» ما تقویت میشود. این حس خوب، تا حدی تأثیرات منفی هیجانات ناخوشایند را جبران میکند و به نوعی پاداشی فوری برای دفاع از نظم اخلاقی است.
واکنشهای ما به بیعدالتی، بسیار پیچیدهتر از یک انتخاب ساده بین خیر و شر است. این واکنشها محصول ترکیبی از هیجانات، روابط شخصی، هویت، باور به کارآمدی و هنجارهای اجتماعی هستند. درک این پیچیدگی به ما کمک میکند تا «خشم اخلاقی» را نه به عنوان یک آرمان دستنیافتنی، بلکه به عنوان یک پدیده عمیقاً انسانی و اجتماعی ببینیم که نقش حیاتی در حفظ جوامع و پیشبرد عدالت ایفا میکند.
در این زیر به بررسی علمی و معرفی این ۳ مقاله ای که در این متن استفاده شد میپردازیم
معرفی مقالات
سه پژوهش پیش رو، هر یک از زاویهای متفاوت به بررسی ابعاد پیچیده روانشناسی اخلاق، خشم و قضاوتهای تنبیهی میپردازند.
* مقاله اول:
«مجازات اخلاقی در زندگی روزمره» (Moral Punishment in Everyday Life)
* نویسندگان: این مقاله توسط گروهی از پژوهشگران برجسته شامل ویلهلم هافمن (Wilhelm Hofmann)، مارک جی. برانت (Mark J. Brandt)، دنیل سی. ویسنسکی (Daniel C. Wisneski)، بتینا راکنباخ (Bettina Rockenbach) و لیندا جی. اسکیتکا (Linda J. Skitka) به نگارش درآمده است.
* مجله: این پژوهش در سال ۲۰۱۸ در مجله معتبر “Personality and Social Psychology Bulletin” که یکی از نشریات پیشرو در زمینه روانشناسی اجتماعی و شخصیت است، منتشر شده است.
* مقاله دوم:
«آیا خشم میتواند واقعاً اخلاقی باشد؟» (Can outrage be truly moral?)
* نویسندگان: این مقاله تحلیلی-نظری توسط ویلیام خیمنز-لئال (William Jiménez-Leal) از دانشگاه لس آندس و کارلوس کرتیسوز-مورا (Carlos Cortissoz-Mora) از دانشگاه ملی کلمبیا نوشته شده است.
* مجله: این اثر در سال ۲۰۲۴ در مجله “Theory & Psychology” به چاپ رسیده است که به دلیل تمرکز بر مباحث نظری و فلسفی در روانشناسی شناخته میشود.
* مقاله سوم:
«استدلال اخلاقی و حمایت از خشونت تنبیهی پس از جنایت» (Moral reasoning and support for punitive violence after crime)
* نویسندگان: این تحقیق میدانی توسط تیمی متشکل از هانا بارون (Hannah Baron)، عمر گارسیا-پونس (Omar García-Ponce)، خورخه اولموس کاماریلو (Jorge Olmos Camarillo)، لورن ای. یانگ (Lauren E Young) و توماس زایتزوف (Thomas Zeitzoff) انجام شده است.
* مجله: این مقاله در سال ۲۰۲۴ در “Journal of Peace Research”، یکی از مجلات بینرشتهای برجسته در زمینه مطالعات صلح و درگیری، منتشر شده است.
تحلیل و بررسی علمی مقالات
در ادامه، هر یک از این سه پژوهش به تفصیل شرح داده میشوند.
۱. تحلیل مقاله «مجازات اخلاقی در زندگی روزمره»
این پژوهش با استفاده از یک رویکرد روششناختی نوآورانه، به بررسی عوامل تعیینکننده تمایل به مجازات متخلفان در موقعیتهای واقعی و روزمره میپردازد.
* هدف و سؤالات پژوهش:
هدف اصلی این تحقیق، شناسایی پیشبینیکنندههای موقعیتی، جمعیتشناختی و شخصیتیِ تمایل به مجازات و همچنین بررسی ارتباط این تمایل با هیجانات اخلاقی و بهزیستی روانی لحظهای افراد است.
* روششناسی:
این مطالعه از روش نمونهگیری تجربی (Experience-Sampling) بهره برده است. در این روش، شرکتکنندگان به مدت سه روز و هر روز پنج بار از طریق پیامک سیگنالهایی دریافت کرده و به سؤالاتی درباره تجربیات اخلاقی یا غیراخلاقی که در یک ساعت گذشته داشتهاند، پاسخ میدادند. این روش به محققان اجازه داد تا دادهها را در محیط طبیعی و به دور از شرایط مصنوعی آزمایشگاه جمعآوری کنند و به درک واقعیتری از پدیده مجازات دست یابند. تمایل به مجازات با سه آیتم سنجیده شد: اینکه فرد متخلف چقدر باید مجازات شود، اینکه شرکتکننده شخصاً چقدر تمایل به مجازات او دارد، و اینکه متخلف چقدر باید ملزم به جبران خسارت شود.
* یافتههای کلیدی:
* اهمیت فاصله اجتماعی: یافتهها نشان داد که تمایل به مجازات به شدت تحت تأثیر فاصله اجتماعی قرار دارد. به طور مشخص، هرچه فرد متخلف به شرکتکننده نزدیکتر بود (مثلاً دوست یا شریک عاطفی)، تمایل به مجازات او کمتر بود. در مقابل، هرچه قربانی به شرکتکننده نزدیکتر بود، تمایل به مجازات فرد خاطی افزایش مییافت. این یافته، ایده «عدالت کور» را در قضاوتهای روزمره به چالش میکشد.
* پیشبینیکنندههای فردی: تحلیلها نشان داد که متغیرهای جمعیتشناختی و شخصیتی نیز نقش مهمی دارند. افراد مسنتر در مقایسه با جوانترها و افراد با گرایش سیاسی محافظهکار در مقایسه با سایر گرایشها، تمایل بیشتری به مجازاتهای شدیدتر داشتند. همچنین، افرادی که «هویت اخلاقی» (Moral Identity) بالاتری داشتند (یعنی اخلاق را بخش مهمی از هویت خود میدانستند)، به طور معناداری تمایل بیشتری به تنبیه متخلفان از خود نشان دادند.
* هیجانات و بهزیستی (شمشیر دولبه مجازات): تمایل به مجازات با هیجانات منفی مانند خشم، انزجار و شرمندگی (Embarrassment) مرتبط بود که این هیجانات نیز به نوبه خود با کاهش سطح بهزیستی لحظهای فرد در ارتباط بودند. اما نکته جالب اینجا بود که یک مسیر غیرمستقیم مثبت نیز کشف شد: تمایل به مجازات از طریق افزایش احساس «ارزشمندی اخلاقی» (Moral Self-Worth)، اثر منفی هیجانات ناخوشایند را تا حدی جبران میکرد.
به عبارت دیگر، دفاع از یک نظم اخلاقی میتواند حس خوبی نسبت به خود در فرد ایجاد کند که این حس، تلخی هیجانات منفی را تعدیل میکند.
* اهمیت علمی: این مقاله با خارج کردن مطالعه مجازات از آزمایشگاه و بررسی آن در بستر طبیعی زندگی، به غنای ادبیات این حوزه کمک شایانی کرده است. یافتههای آن نشان میدهد که تمایل به مجازات یک پدیده پیچیده و چندوجهی است که نمیتوان آن را تنها به یک انگیزه (مثلاً تلافی) تقلیل داد و ترکیبی از عوامل موقعیتی، فردی و هیجانی آن را شکل میدهند.
۲. تحلیل مقاله «آیا خشم میتواند واقعاً اخلاقی باشد؟»
این مقاله یک نقد مفهومی عمیق بر تعریف رایج «خشم اخلاقی» در روانشناسی ارائه میدهد و چارچوب نظری جایگزینی را پیشنهاد میکند.
* مسئله اصلی و نقد وضع موجود:
نویسندگان استدلال میکنند که تعریف غالب از هیجانات اخلاقی، به ویژه تعریفی که توسط جاناتان هایت (Jonathan Haidt) ارائه شده، با مشکل مواجه است. بر اساس این تعریف، یک هیجان برای اینکه «اخلاقی» تلقی شود باید «بیطرفانه» (disinterested) باشد، یعنی در راستای منافع دیگران یا جامعه و نه منافع شخصی فرد تجربه شود. این تعریف، خشم اخلاقی را به موقعیتهایی محدود میکند که در آن فرد شخصاً از بیعدالتی متضرر نشده است. این مقاله این دیدگاه را به چالش میکشد و معتقد است که این فرض منجر به پارادوکس میشود؛ زیرا تحقیقات تجربی (مانند مطالعه بتسون و همکاران) نشان دادهاند که خشم تقریباً همیشه با درگیری شخصی (مانند همدلی یا تعلق گروهی) همراه است و در نتیجه، طبق این تعریف، خشم اخلاقی واقعی یا وجود ندارد یا بسیار نادر است.
* ارائه چارچوب جایگزین (جامعهساختگرایی):
به عنوان راهحل، مقاله یک رویکرد «جامعهساختگرایانه» (Socioconstructionist) به هیجانات را پیشنهاد میکند. از این منظر، خشم ذاتاً بیطرفانه نیست، بلکه عمیقاً در هنجارهای اجتماعی ریشه دارد.
* نقش هنجارهای اجتماعی: خشم اخلاقی زمانی به وجود میآید که یک هنجار اجتماعی نقض شود و فرد، آن هنجار را هم برای دیگران و هم به نوعی مرتبط با خود بداند. بنابراین، درگیری «شخصی» با یک هنجار، ماهیت اخلاقی خشم را تضعیف نمیکند، بلکه شرط لازم برای تجربه آن است. خشم نه تنها واکنشی به نقض هنجارهاست، بلکه خود در فرآیند ساخت، مذاکره، تقویت و به چالش کشیدن هنجارهای اجتماعی نیز نقش دارد.
* آشتی دادن امر شخصی و امر اخلاقی: این چارچوب نظری جدید، ماهیت ذهنی و شخصی خشم را با اهمیت اجتماعی و اخلاقی آن آشتی میدهد. خشم یک فرد از بیعدالتی، حتی اگر به دلیل تأثیر آن بر گروه یا نزدیکانش باشد، همچنان یک واکنش اخلاقی است، زیرا در حال دفاع از یک هنجار مشترک است.
* اهمیت علمی: این مقاله با به چالش کشیدن یکی از مفروضات بنیادین در روانشناسی اخلاق، راه را برای درک پویاتری از هیجانات اخلاقی باز میکند. این اثر نشان میدهد که به جای تلاش برای یافتن یک «خشم خالص» و بیطرف، باید بر تحلیل هنجارهای اجتماعی که هیجانات را شکل میدهند و تنظیم میکنند، تمرکز کرد. این رویکرد، دریچهای برای مطالعات تجربی قویتر و درک عمیقتر از رابطه متقابل بین هیجانات، اخلاق و ساختارهای اجتماعی فراهم میکند.
۳. تحلیل مقاله «استدلال اخلاقی و حمایت از خشونت تنبیهی پس از جنایت»
این پژوهش در بستری کاملاً متفاوت – منطقهای با خشونت بالا و حاکمیت ضعیف قانون در مکزیک – به بررسی انواع استدلالهای اخلاقی میپردازد که افراد برای توجیه حمایت از مجازاتهای خشن و فراقانونی به کار میبرند.
* زمینه و سؤالات پژوهش:
در مناطقی که سیستم قضایی ناکارآمد است و جنایتکاران اغلب از مجازات مصون میمانند، شهروندان با این معضل روبرو هستند که چگونه به جرم و جنایت واکنش نشان دهند. این تحقیق به دنبال پاسخ به این سؤال است که افراد در چنین شرایطی از چه منطق و استدلال اخلاقی برای توجیه حمایت از خشونتهای تنبیهی (مانند لینچ کردن یا سیاستهای سرسختانه) استفاده میکنند؟.
* روششناسی:
محققان از طریق ۶۲ مصاحبه کیفی و عمیق با ساکنان ایالت میچوآکان مکزیک، دادههای خود را جمعآوری کردند. این مصاحبهها به تحلیل و کدگذاری ۵۷۰ «رویداد جنایی» منجر شد. در تحلیل این رویدادها، سه نوع استدلال اخلاقی اصلی از هم تفکیک شد:
* استدلال پیامدگرا (Consequentialist): تمرکز بر نتایج و پیامدهای یک عمل (مثلاً آیا مجازات خشن باعث کاهش جرم میشود؟).
* استدلال وظیفهگرا (Deontological): تمرکز بر انطباق عمل با اصول اخلاقی یا قوانین، صرفنظر از نتایج آن (مثلاً آیا مجازات حق مجرم است؟).
انسانیتزدایی (Dehumanization): باور به اینکه مجرمان پستتر از انسان هستند و شایستگی برخورداری از حقوق انسانی را ندارند.
* یافتههای کلیدی:
* قدرت پیامدگرایی و انسانیتزدایی: بر خلاف بسیاری از نظریهها که بر نقش وظیفهگرایی (حس انتقام و تلافی) در حمایت از مجازاتهای سخت تأکید دارند، این پژوهش نشان داد که دو نوع استدلال دیگر، پیشبینیکنندههای بسیار قویتری برای حمایت از خشونت تنبیهی هستند.
* استدلال پیامدگرا: بسیاری از شرکتکنندگان، حمایت خود از مجازاتهای خشن را با این منطق توجیه میکردند که این روشها برای ناتوان کردن مجرمان و ایجاد ترس در دیگران «مؤثر» هستند و در نهایت به کاهش جرم منجر میشوند. این یافته این ایده را که تفکر سنجیده و مبتنی بر هزینه-فایده لزوماً به کاهش خشونت منجر میشود، به چالش میکشد.
* انسانیتزدایی: قویترین عامل مرتبط با حمایت از مجازاتهای مرگبار، انسانیتزدایی از مجرمان بود. زمانی که شرکتکنندگان مجرمان را به «حیوانات وحشی» یا «آلودگی» تشبیه میکردند، تقریباً همیشه از شدیدترین اشکال خشونت دفاع میکردند.
* نقش دوگانه وظیفهگرایی: استدلالهای وظیفهگرایانه بسیار رایج بودند، اما به تنهایی پیشبینیکننده قوی برای حمایت از خشونت نبودند. زیرا این نوع استدلال هم برای توجیه مجازات (مثلاً «حقش بود») و هم برای مخالفت با آن (مثلاً «ما حق نداریم قانون را در دستان خود بگیریم» یا «هر انسانی شایسته محاکمه عادلانه است») به کار میرفت.
* اهمیت علمی:
این مقاله با ارائه شواهد میدانی از یک بستر بحرانی، درک ما را از روانشناسی حمایت از خشونت فراقانونی عمیقتر میکند. این تحقیق نشان میدهد که در شرایط ناکارآمدی دولت، باور به «اثربخشی» خشونت و انسانیتزدایی از «دیگریِ» مجرم، میتواند به موتورهای محرک قدرتمندی برای توجیه اقدامات تنبیهی شدید تبدیل شوند، حتی قدرتمندتر از حس انتزاعی عدالتخواهی.
لینک دانلود فایل این ۳ مقاله قرار داده شده است.